مرا اینگونه بنویس

مانند اورادی که رو به آیینه می خوانی

بعد به دور خودت فوت کن

دورت خواهم گشت

ساکت می شوی

من ورق می خورم

صفحه ی آخری ندارد

در یک معنا، پیچیده می شوی

ماننند شکلاتی مغزدار

خواهان نداشته باشی

فرقی با آن بی مغزش نداری


حیاط خانه ما دیوار ندارد

به جایش تا دلت بخواهد

بوته ای یاس و اقاقی قد کشیده

هر وقت که دلم برایت تنگ می شود

یاد همان بوته های می افتم

شاید اگر دیوار بودند خرابشان می کردم

چه کسی اما دلش می آید

که بوته های یاس و اقاقی را از ریشه بِکَند؟

هر وقت که دلم برایت تنگ می شود

مجبور می شوم به جای کلنگ

یک قیچی باغبانی دست بگیرم

و آن بوته های یاس و اقاقی را هرس کنم

 این درد معطر

این دلتنگی

هر روز زیباتر می شود


موجها می آیند

یکی یکی و در میان هم

حس انگشتان پاهایم را

از من می ربایند

و با خود به دریا می کشانند

وزنم، شنها را سوراخ می کند

من شیب بر می دارم

اگر نیایند چه؟

باد از روی آبها بلند می شود

جلوی من می ایستد

آرام آرام گوشه ی چشمم را می وزد

تبخیر و تبلور شورمزه به دریا می چکد

که بی موج به من زل زده

تاب بر می دارم به لحظه شکستن

چشمانم را می بندم

و در خیالم یک بُعد عقب تر می روم

روی ساحل ایستاده ام

و هنوز ناخن هایم آب را نبوسیده اند


تار به تار  موهايم بيقرار دستهايت

گردنم تاب نياورد پيچيدن طره ها را

كه زجه زنان تو را مى خواستند

زن آرايشگرچيد

هم موهايم

هم جاى خالى انگشتانت را

خدا خيرش بدهد

تنها او بود كه فهميد

چرا سرم اين همه درد مى گيرد


آرام و آهسته آسمانت را مى سازى

بعد فقط غصه مى خورى كه بال ندارى

‏حالا ،  اقيانوس مى سازى

عميق و مهيب

بعد ، مى ترسى كه در آن شنا كنى

 در تكه هاى خاك ، دشت و جنگل مى سازى

سبز و طلايى ، بى انتها

بعد در آن گم مى شوى

پيدا نمى شوى ، آتش مى گيرى و در باد مى رقصى

و هرگز كسى نمى فهمد ، چرا قاصدكها ردپا ندارند


غافلگير ميكند

ضربه انگشتى روى شانه ات

آرزويى حوالى دلت چترش را باز مى كند

نگاهت را كه نه

وجودت را مى تكاند

دانه ى برف فروتر مى افتد


از خواب پريدم

 باز هم  رفته بودى

منتظرت ماندم 

برنگشتى  

خودم را به خواب مى زنم

ناغافل خوابم مى برد

در خواب مرا مى بوسى

باز از خواب مى پرم

و تو باز رفته بودى

و باز هم ، برنگشتى


شايد مادرها

روى گيسوان دختركشان روياهايشان را مى بافند

يكى از زير ، يكى از رو


من و اين رگهاى آبى

روى مقواى سياه ” كلاغ ” را سفيد نقاشى مى كنيم

من و اين رگهاى آبى

روى يك مقواى سياه خورشيد را سفيد مى كشيم

رد پاهاى رفتن تو را

من و اين رگهاى آبى

برعكس مى كشيم

من و اين رگهاى آبى

سالهاست

روى آن مقواى سياه

سايه ها را سفيد مى كشيم

حالا

من و اين رگهاى آبى

روى آن مقواى سياه

جا براى كشيدن كم آورده ايم

مى ترسيم كه جنگ را سفيد بكشيم

و روى صلح سياه شود!‏


پلكهايم را بستم تا نگاهم  آسوده بماند

ميان آنها ، نوك شاخه ى درختى جا ماند

جوانه زد، رشد كرد و از درز مژگانم بيرون زد

محكمتر پلكهايم را به هم فشردم

برگهاى بيشترى روييدند و پلكهايم را دوباره باز كردند

نگاهم ازچشمانم افتاد

چشمانى كه حالا به دنبال نگاهش همه جا را مى گردد

واز اين همه ديدن  ترسيده


مسافركه شدم

يادت رفت يا نخواستى، نمى دانم

كاسه ى آب را پشت سرم نريختى

طلسم شد زمان رسيدن

ميان راه مانده ام

به هيچ جا نمى رسم

حالا خوب ميدانم

باران

آب همه ى كاسه هايى ست كه پشت سر مسافرشان مى ريزند


تفأل حافظ هم

به حال نيت من سوخت

” كه بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند”


باد قهقهه مى زند

تو مى ترسى

من مى خندم

ترسيدن از قاصدك كوچكى كه باد را قلقلك مى دهد ، خنده دارست


پنجره را باز مى كنم

دستم را در هواى سحر مى رقصانم

باد ِمسحور نزديك تر مى آيد

مچش را مى گيرم

خاطره هايمان را از ميان دستانش مى قاپم

و فوتش مى كنم كه برود

و جار بزند در آسمان

زنى هست از او رندتر

كه به باد نمى سپارد عاشقانه هايش را


آن ديگرى باز آمده

چمدانش را گوشه ى دفترم باز كرده

هول كرده ام

انگشتم را ته فنجان قهوه ميزنم

نيت ميكنم

خودكار ، جوهرش را بالا مى آورد روى كاغذ هايم

سيگار روشن خودش را پك ميزند

من خودم را ته فنجان ورق ميزنم

گريه مى كنم… گريه مى كنم…. شعر هايم برگشته


هنوز بر كف اقيانوس ننشسته اى

وازميان نبض ِ ماهى ها پولك نچيده اى

نديده اى كه چگونه موجها ازبالاى سرت مى گذرند مانند يك ستاره ى دنباله دار

با مرجانها آواز نخوانده اى و دو دنيا از آسمان دورتر نمانده اى

هنوز نمى دانى در كف اقيانوس به جاى انگور ، از شقايق شراب مى اندازند

در اين دنيا

باد ، آواز نمى خواند

خاك ، گور نمى شود

كف اقيانوس ، آب تو را شنا مى كند

و

تو هرگز غرق نمى شوى …


شعرهايت پر از هيزم است ، خشك و تُرد

خواندنش جرقه اى را مى ماند

كه در روح آتش مى سازد

و روزگار مى سوزاند


شادى هاى كوچكم را بغل كرده ام آرزو مى كنم بزرگ نشوند ، به حرف نيايند ، راه نيفتند

همين جا ، در آغوش من بمانند

تا من ديگر پشت سرِ ردپاها آب نريزم


يك شعر نا تمام يعنى

يكى كه مى رود و پشت سرش را هم نگاه نمى كند

و يكى كه مى ماند چشم به راه


چمدانم را بستم

نگاهى به دور و بر

همه چيز سر جاى خودش است

فقط تو نيستى

كه مرا به فرودگاه برسانى


بين ما

يك بُعد ديگر، كِش مى آيد

مردم به آن تقدير مى گويند


مشتم را باز مى كنم

با باد قرار گذاشته ام

كف دستانم را فوت كند

تا عرقِ خاطره هايمان خشك شود


تو آهسته سرت را به عقب خم مى كنى

به خيالت به ديوار تكيه اش مى دهى

نمى گذارد خيالت خودش را ادامه بدهد

آغوش اتفاق مى افتد


شايد ديوانه باشم ، نمى دانم

اين دفتر را من كه ورق مى زنم ، پر از خاطره است

تو كه ورق مى زنى ، خالى


درد يك مرگ نمرده است

لا به لاى دندان هاى كرم خورده ى كودكى

كه چشم هايش به دنبال طعم شيرين زندگى

شبها زباله مى دزد


كشور من جاى عجيبى ست

كودكانى دارد كه همه از درد مرفه اند

شاهزاده ها و شاهدخت هاى خيابانى

كسى بايد باشد تا فطريه ى ما به او برسد 


در آن ندامتگاه

كودكان ياد مى گرفتند

كه مى توان پسر بودوباعروسكهاى دخترانه در بغل مرد شد

و دخترها يادشان مى آمد كه چگونه مردانه ، پدرشان را كشتند


داستان او

زندگى دختركى بود كه با خدا قهر است

به جز خدا ، همه را دارد

غم ، فقر ، گناه 

و گوشه ى خيابان را


هيبت قهرمانانه ات به كار من نمى آمد

زن  معمولى ، مرد معمولى مى خواهد

در را بستم، ساعدهايم پشت كمرم به در تكيه دادم

 سالها ، ماتم بردتا بفهمم 

زن معمولى كه به دنبال مرد معمولى باشد تنها خواهد ماند


زن يعنى من

يعنى اگر آغوش تويى برايم نباشد

راه مى روم ، گل مى خرم ، با دوستانم گپ مى زنم ، خانه دارى مى كنم

و 

شب كه مى شود

بالشم را در آغوش مى كشم و مى خوابم

و هيچ خوابى نمى بينم

زندگى ، فقط در آغوش تو خلاصه نمى شود

كه نباشى من ببازم

وقتى مى بازم كه تو باشى و من در آغوشت به

اين فكر كنم كه چگونه دوباره بتوانم بى هيچ

نگرانى بالشم را در آغوش بگيرم


تو را دوست داشتم

تو راهنوز هم دوست دارم

قلب من هنوز بوى تو را مى دهد

دست هايم

قفل مانده اند ميان انگشتانت

خودم رامچاله كرده ام در آغوشت

زن كه باشى مردت را تا ابد دوست دارى

زن كه باشى مردت را با زن هاى ديگر تقسيمش نمى كنى

زن كه باشى اگر دلت بشكند

تركش مى كنى

ولى

مردت را توى دلت با خودت مى برى


حادثه اى هر ماه اتفاق مى افتد

حباب هايى در زهدانم مى تركد

:پزشكم مى گويد

كمتر تنها بمان ، كمتر  گريه كن


انگشتانم روى شيشه پنجره ذكر گرفته اند

دعاى  شب انتظار

عجب طولانيست


من از پنجره خواب مى بينم

روى ايوان پا برهنه رويا مى بينم

بيدار مى شوم

كفشهايم را مى پوشم ، به خيابان مى روم

فقط كابوس مى بينم


هيچكدام عاشق تو نيستيم

نه من ، نه واژه ها

اين شريانى ست كه قطع شده

حالا ، فواره مى زند


:ببخش از تو دفترهام دارم مى فرستم ممكنه چندتا جا به جا بشن

كمى از فردا بگو

وقتى كه من نيستم

بهار را

با كه تقسيم مى كنى ؟


از تكرار تنهايى هايم در آيينه مى ترسم

گاهى مى خوام بروم به درون آيينه

خودم و تنهايى ام را بغل كنم

زور آن دو از جاى خالى تو در كنار من بيشتر است


شايد ديوانه باشم ، نمى دانم

اين دفتر را من كه ورق مى زنم ، پر از خاطره است

!تو كه ورق مى زنى ، خالى